جمشید بیات ترک به قول خودش همینیه که هست به فیلمساز که کارشناسی و کارشناسی ارشد کارگردانی سینما خونده علاقه اش به سینما و فیلمسازی از فیلم دیدن شروع شده تمایل خاصش به مستند سازی از اونجایی می یاد که واقعیت رو جذابترین داستان میدونه بر خلاف یه سری از مستندسازا که مستند رو تو محیط دانشگاهی و آکادمیک یاد گرفتن معتقده اگر کسی آگاهی و دانش داشته باشه با کمی قریحه و استعداد میتونه مستند بسازه البته دانشگاه رفتن رو برای آموزش این فن کمک کننده میدونه و انجامش رو سفارش میکنه مستند دست های خالی روایتی از دو سفر یک هفته ای و جداگونه ی میشل فوکو فيلسوف تاریخدان و متفکر معاصر فرانسوی به ایرانه بعد از هفده شهریور سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت . روایتی نو جذاب و دیدنی از روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی ایران.
ساختن مستند تاریخی کاری خطرناک است. حال اگر مستند تاریخ سیاسی ساخته شود از آن هم خطرناکتر است، آن هم در عصر اطلاعات که با یک سرچ ساده هم میتوان فیلم را زیر سوال برد حتی فیلمی که پژوهش قدرتمندی داشته باشد. دستهای خالی از آن دسته فیلمهاست. فیلمی که از نظر سر و شکل بسیار حرفه ای است و در دسته ی بهترینهای سینمای مستند ایران اما موضوعش تحلیل آن را دشوار می کند. دست های خالی میکوشد که قضاوتی نداشته باشد و مثل سرفصلهای دروس مطالعات فرهنگی فقط روایت کند اما در بی طرف نبودنش ناموفق است. بازسازی های درجه یکی دارد و اتالوناژ و جلوه های ویژه آن حرف ندارد اما کارگردان تمام قصه را تعریف نمیکند.

دست های خالی تلاش دارد تا روایتی هر چه نزدیکتر از سفرهای فوکو به ایران را به تصویر بکشد. به همین دلیل از بازیگرانی استفاده میکند که برای مخاطبان فیلم ناشناخته باشند، از جمله بازیگری با شباهت نزدیکی به خود فوکو که در نخستین دقايق فيلم حتى این شبهه را ایجاد میکند که شاهد نمایش فیلمهایی از فوکو هستیم که این به یاری استفاده از تمهیداتی مانند سیاه و سفید کردن تصاویر و استفاده کامپیوتری از برنامه هایی که قادرند جنس تصویر را کهنه کنند صورت گرفته است.
فیلم از پروپاگاندا فاصله دارد اما برای فیلمی که در تحلیل یک دوران ساخته شده آن هم در مورد یک فیلسوف کمی یکجانبه گرایانه است. کارگردان بسیار زرنگ است و تمام تمرکز خود را بر روایت فوکو و انقلاب گذاشته و دست به سانسور نمیزند و از تمام اتفاقات مثل مقاله و سفر آن زوج فمینیست و نامه ی آتوساه سخن میگوید.

اما در نهایت زرنگ بازی حقیقت را کامل عنوان نمیکند و مثلا هیچ اشاره ای به مصاحبه فوکو با همان زوج نمیکند به خصوص به این قسمت صحبت فوکو که میگوید اظهاراتی حداقل در سطح حرف به نفع یهودستیزی خصمانه وجود داشته است. تظاهرات های بیگانه هراسانه ای نیز نه تنها علیه آمریکایی ها بلکه علیه کارگران خارجی که برای کار به ایران آمده بودند وجود داشته است. سپس کمی جلوتر می افزاید: «چیزی که به جنبش ایران قدرت فوق العاده اش را داده نوعی ثبات دوگانه بوده است. از یک طرف اراده ای جمعی وجود داشته که به لحاظ سیاسی با شدت و حدت بیان شده و از طرف دیگر تمایلی به تغییری ریشه ای در زندگی عادی اما این ادعای دوگانه تنها میتواند بر سنت ها بنیاد گذاشته شود بر نهادهایی که سهمی از شوونیسم، ناسیونالیسم و طردکنندگی با خود دارند و برای افراد واجد جذابیت بسیاری هستند. یا هیچ اشاره ای به اینکه کلر بریه که اتفاقا در فیلم با او مصاحبه هم شد – به کتک خوردن – به خاطر قصد حضور در تظاهرات مردها – توسط انقلابیون تهدید شده نمیکند. حال اینکه فوکو آشکارا همجنس گرا بوده و اساسا به خاطر ایدز در سال ۱۹۸۴ در زمانی که این بیماری تازه کشف شده بود. همینطور به موضوع ارتباط او با دانیل دافر که مصاحبه شونده ی اصلی فیلم است.
فیلم میخواهد ساختار مطالعات فرهنگی داشته باشد اما به شدت از اینکه روایت نگاه یک فیلسوف معروف به انقلاب یک کشور جهانسومی است لذت میدهد، مثل رابطه یک روستایی با یک توریست خارجی که از دیدنش هیجان زده شده است. این درست بر خلاف منویات حرفهای بنیانگذار انقلاب است که مهم نیست که شرق و غرب چه نظری در مورد انقلاب ما دارند.

سر و شکل فیلم به شدت حرفه ای اما نگاهی زیر استاندارد دارد. باید گفت که اگر کارگردان می خواسته راجع به این موضوع صحبت کند باید راجع به تمامی جزئیات آن حرف میزد و نه اینکه با حذف قسمتهایی از آن از اعتبار فیلم خود کم میکرد به عنوان مثال چرا از محتوای مقاله ای که او در لوموند چاپ کرد و به انقلاب انتقاداتی وارد کرد حرفی زده نمیشود؟ در نهایت کارگردان میتواند بگوید که به دلیل خطوط قرمز امکان مطرح شدن همه ی موضوعات نبود که اینجاست که به او میگوییم، فیلمی نیاز که گفتن تمام مسائلش حساسیت زا باشد. برو سراغ موضوعات راحت تر نه مسأله ای به این حساسی که موقع ماه زدن راشهای آن بترسی.
